تبليغاتX
www.waishikmat.blogfa.com
به ویبلاگ نوشته های ویس احمد حکمت خوش آمدید

 

        شعر ایام شباب

عید آمد و در کوی تو ما را گذری نیست

از آمدنت ای مة تابان خبری نیست

هرجا سخن از عشق وفا می شنوم من

دانم که ز من عاشق رندانه تری نیست

گر مست شدم از نگهی مرگس مستش

از ساقی مهر وی بسویم نظری نیست

در آتش هجران تو اید خت پریچهر

من سوختم و در دل سنگت اثری نیست

من تاب سفر کردن و تنهایی ندارم

زیرا که درین راه بمن هم سفری نیست

افسوس که ایام شباب از کف من رفت

اکنون سر و سودای تو ما را ثمری نیست

بیهوده مخور غصة آن یار فسونگر

کورا بدل از آه تو »ناهض« شرری نیست

                           الحاج محمدناصر ناهض
+ نوشته شده در  ساعت 19:57  توسط ویس احمد حکمت | 

مرغ هایت را بشمار          ارسالی : وارث احمد(لیسه سلطان هرات)

روزی مینه و میتو بعد از جمع آوری هیزم به طرف خانه میرفتند. در بین راه باید از کنار مکتب تیر میشدند . راجو به این  مکتب میرفت. مینه و میتو تصمیم گرفتند. تا دم دروازه مکتب ایستاده شوند و ببینند چه اتفاق می افتد. آنها دیدند که استاد قصةجالبی را برای بچه ها تعریف می کرد. قصه چنان خویش مینه و میتو آمدند که تا آخر آن را گوش کردند. مینه آرزو  کرد که او هم میتوانیست به مکتب برود. همان  طوریکه به خانه میرفتند مینه نقش استاد را بازی می کردو میتو هم نقش شاگردش. او به طوطی یاد داد که اسمش را بگوید.

مینه زمانی به خانه رسید که راجو  با خوشحالی زیاد  آن چیزی  را که در مکتب یاد گرفته بود

برای پدرش قصه کرد.مینه در حالیکه به  پدرش نگاه میکرد پرسید: آه چرا من مکتب رفته نمیتوانم؟

پدرش گفت: در خانه به تو ضرورت است تا مادرت را کمک کنی.و مادرش گفت: دخترها فقط باید آشپزی کنند و از خانه نگهداری و آن را پاک کنند. به این خاطراست که نباید مکتب بروی.    مینه بیچاره! آن شب کنار کلکین ایستاد. ساختمان مکتب در روشنائیشب مهتاب مقبول معلوم میشد.و او فکر می کرد که چی قسم مکتب برود.زمانیکه بالاخره مینه به خواب رفت. خواب دید که او در صنفی همراه و پسرها و دخترهای دیگر نشسته و میتو هم معلم است.صبح روز بعد مینه با خیلیپریشان به راجو و دوستانش که در مکتب روان بودندنگاه میکرد.او خوابش را بیاد آورد به همین نشسته و فکر می کرد . به هر رقمی که میشد باید این خواب رابه حقیقت تبدیل می کرد . اما چه طور؟بعد یک فکر خوبی کرد. او میتوانیست میتو را به مکتب روان کند و میتو هم هرچه را که در مکتب یاد میگرفت به مینه درس بدهد.

میتو هر صبع کنار کلکین صنف می نشست. زمانیکه استاد ضرب زبانی   دو را درس میداد میتو به دقت گوش میکرد.او پس به خانه می آمد و مینه را درس میداد....یک دو دو دو دو چهار سه دو شش بزودی مینه توانیستاز هر چیزکه میدهد شش دانه شماره کند.و چندینبار شش مرغ پدرش رارا شماره کرد. آهسته آهسته مینه حساب رامثل راجو یاد گرفت.حصر همان روز وقت که مینه و میتوکار میکردند دزدی آهسته بالای دیوار آمده و یکی از مرغ ها را دزدی کرد .بعد از حساب کردن مرغ ها مینه دید که یکی از مرغ ها کم است.مینه گیچ شده بود. او همه جارا گذاشته و درآنوقت بود که مینه دزد را در حال فرار دید .

درحالیکه میتو بطرف دزد می پرید مینه فریاد زد: دزد!دزد!در وقت کم نصف مردم همان قریه همراه مینه و میتو به رد دزدمی دویدن.

میتو با صدای بلندچیغ می زد : دزد!دزد!مرد دزد چنان ترسیدهبود که باپشت در شالی زاد افتاد.

و در آنجا ماند تا آن که مردم قریه رسیدند.ارباب قریه از مینه بسیار خوش بود و از او پرسید که چگونه متوجه دوست شده بود.

مینه قصه کردکه او مرغ ها رامیشمرد و دید که یکی از آن ها کم شده بود.

    ارباب از مادر و پدر مینه به خاطر روان کردن این دختر هوشیار به مکتب بسیار قدردانی کرد.

وقتیکه پدر و مادر مینه گفتند که او مکتب نرفته. مردم قریه بسیارتعجب کردند.

ارباب گفت: همه اطفال باید مکتب بروند.یکی از همسایه ها گفت: بلی دخترم عروسی کرده است و درو ازمن زندگی میکند.

یک مادر جوان : از وقتیکه مکتب میرویم بعترین نگرداری کنم.

پدر و مادر مینه یک تسمیم گرفتند که مینه بعد از این به مکتب برود.مینه وراجو از خوشحالی می قصیدند.

روز بعد اولین روز مکتب مینه بود.او بسیار زیاد خوشحال بود چون او هم دزد مرغ را گرفته بود و ها خوبش را به حقیقت تبدیل کرده بود.

+ نوشته شده در  ساعت 19:57  توسط ویس احمد حکمت | 

  داستان کوتاه:

    روزی مینه و میتو به درخت ام بالا شدند و یک ام را کندند. مینه به طرف خانه دوید که ام را همراه برادر خود راجو دو جا کند؛مادرشان ام را نصف کرد  و به مینه و به راجوداد.

    مینه عصبانی شد وقت مادرش نصف ام را به راجو داد. مینه شکایت کرد، مادر کلان شان گفت:به بچه ها همیشه بشتر داده میشوند. همان شب  دید که به راجو غذای بیشتر دادند. مادر شان به راجو تخم مرغ هم داد و به مینه هیچ تخم مرغ نداد. میتو از عقب کاسه را جو  را نگاه کرد و بیخی راضی نبود. وقتیکه بچه ها رفتند تا دست های شانرا بشویند ، میتو تخم مرغ را نصف کرد و در بشقاب مینه گذاشت. وقتیکه دوباره آمدند مینه مجبور شد که تخم مرغ را واپس به راجو بدهد. مادرکلان به خاطر تخم مرغ بالای مینه قهر شد.

اما شد؛ او گفت: این که عادلانه نسیت هر دو بچه ها با هم بزرگ می شوند و هر دو سخت کار می کنند. ارجوخوشحال نبود و گفت : من بیشتر و سختر کار می کنم، از این خاطر به من بیشتری به من می رسد. راجو به مینه گفت: کار تو خیلی ساده و آسان است مینه گفت: باشه،اگر فکر میکنی که کار تو سخت تر است، بیا جای خود را یک روز عوض  کنیم و من کارتو را انجام میدهم و تو هم کار من را.

روز بعد رخصتی بود. مینه به میتو گفت:راجو را صبح وقت بیدار کنید که آتش را روشن کند. راجوفهمید که روشن کردن آتش خیلی آسان نسیت. بعد از آن باید داخل سرا را جارو کند...  بعد مرغ ها گرسنه را در حالیکه بر سر و دویش میپریدند دانه میداد.

مینه( لالی) یعنی گاو را برای چراندن بیرون برد. در حالیکه راجو سرگین های گاو را جمع میکرد، ظرف های سیا ه را با ریگ می شست... ، لباس ها را شست... و کوزه ها را از آب پر کرد. مینه در زیر درخت نشسته و چرت می زد.  دفعتا میتو مینه را با صدای بلند بیدار کرد.لالی! لالی!  مینه دید که  لالی داخل باغ سبزی ارباب رفته. مینه پیش از اینکه بتواند لالی را بگیرد باید را ه طولانی را طی می کرد.

خلاصه وقتیکه مینه خانه رسید، راجو رانی کوچک را هوش می کرد. راجو مانده و گوشنهبود. مادر کلان راجو را تمام روز نگاه کرده بود و فهمیده بود که مینه کار های زیادی  را هر روز انجام می دهد. همان شب به سر سفره، مادر شان برای راجو مثل هر شب همان اندازه غذا داد و برای مینه پشقاب کلان تری داد. راجو بیچاره خیلی غمگین شد. همه به صورت  او نگاه کردند و از خنده گرده درد شدند. حالا همه می فهممیدند که بچه ها و دختر ها به غذا برابر نیاز دارند  تا  که قوی و کلان شوند.

صبح بعد در راه مکتب، راجو یک ناک که رسیده و از شاخه  آویزان  بود را کند. وقتیکه راجو مینه میداد برایش گفت: در کارهای خانه هر وقت که  بتوانم تو را کمک می کنم.

                                                       ارسالی وارث احمد  ( لیسه سلطان غیاث الدین غوری)

+ نوشته شده در  ساعت 19:57  توسط ویس احمد حکمت | 

طنز کوتاه:

شش صد افغانی از معاش معلم

دیروز به صنف ما بیروبار زیاد شده بود، چرا که ما جشن معلم را تجلیل کردیم. غلام شاگرد تنبل و کلان سن صنف ماست، او به جشن گرفتن و میله علاقه داره.

ما هم که پول انداز کرده بودیم، برای جشن معلم خرید ها کردیم.نورالله کلان کار یک مَن پُفک نمکی خرید تا معلم با اولاد اش هر روز پُفک های رنگ کرده بخوره و غلام به ضد نورالله دو مَن جوری پکه(پُله)خرید و من هم نیم متر تکه چادر نماز جالی دار خریدم.

سرمعلم که از وضع صنف ها دیدن می کرد، به صنف ما آمد و ما را در تجلیل روز معلم تشویق کرد. غلام سیاه که از گپ های سرمعلم بوی خوش می آمد، پرسان کرد:سرمعلم صاحب! معارف امسال برای معلمان شهرک ها را افتتاح می کند یا قرضه بدون سود برای اعمار خانه ها می دهد؟سرمعلم که سخت رنگ و روی خوده باخته بود،گفت: فقط شش صد...

یک بار همه چک،چک ها را زیاد کردند و گفتند معلمان عیش کردند!

سرمعلم شاگردان را به آرامی فرا خواند و گفت: متوجه! شش صد افغانی به نام چادر بی بی از معاش معلمان وضع شد!

شاگردان دست همدیگر را گرفتند و گفتند: معلم که صد بزند، نان او دو تا نمیشه و عقل آن        هم کم!

ویس احمد حکمت 

  ترحم و همدلی به فرزندان یتیم  نسرین علیزاده

 

   ابر های بهاری همه جا را فرا گرفت ، ساحه این ابر ها روز روشن را در قریه هوشنگ نزدیک  شاهراه عمومی بر سر همه تاریک ساخت و غرش ابر ها و رعد و برق مثل اینکه همه در وحشت و آتش بسوزند ، صدا میزد و فریاد می کشید که وای  و وای بر ظلمت و تاریکی . آنسوی دریا مردم امید کشت و کار را می کشیدند که ناگهان سیل و طوفان عجیب همه چیز را به نابودی کشاند . توریالی که جوان پر کار و غم خوار قریه بود؛ در اثنای کار بالای زمین میر قاسم خان در این طوفان به گرداب  ابدی پیوست  و به ماتم سرای قریه غرش دیگری به پا  کرد.  او که ثمره زندگی مشترکش  یک پسر و دو دختر بود،  به این زندگی پایان داد و خانم و اولادهایش را به میدان پیکار زندگی تنها  رها  کرد و رفت و رفت !.  

      شکیب یگانه پسر نوجوان توریالی که تا حال زندگی بسیار آرام و خوش داشت و از رنج  و درد دنیای بی وفا خبر نداشت ، به این روزگار طوفان زده تسلیم شد و مرد میدان کار و بار خانواده اش شد .

      شکیب که در صنف چهارم  مکتب قریه هوشنگ که تازه  بازسازی شده بود، درس می خواند . اما دیگر این بلای آسمانی به او فرصت درس خواندن را نداد . او وارد کار در بازار کوچک قریه گردید و بخاطر مشکلات اقتصادی مجبور به دست فروشی پلاستیک ها و اجناس کهنه شهری به مردم کم توان قریه  گردید.کار کردن در این سن و سال چنان صدمه روحی به روانش وارد نمود که توان تحمل آن را  نه تنها او بلکه هیچ فرزند نداشت . ولی باز هم بخاطر مادر و خواهرانش مجبوراً تحمل کرد تا از روزی حلال ، نان حلال برای خانواده اش تهیه کند . روز ها اشیای کهنه روی بازار را جمع آوری می کرد و به فروش می رسانید تا چند افغانی برای خرچ خانه ومصرف کتابچه و قلم خود به دست آورد.

     یک روز که به خانه بر می گشت ، متوجه شد که خواهرک کوچکش از تب می سوزد و بی اندازه مریض است. خواهرش را به شفاخانه برد، وقتی داکتر نسخه را به دستش داد، دنیا روی سرش سیاهی گرفت. باهزار نا امیدی نسخه را به دواخانه برد. پول دوا ها500 افغانی می شد ، ولی او فقط 100افغانی کار کرده بود. نمی دانست چی کند، گاهی می گفت کیسه بری کنم! شاید خدا مرا ببخشد چرا که دیگر چارة ندارم  ولی بعداً با خود میگفت: نه! گور پدرم می سوزد و مادرم شیر خود را به من نمی بخشد که من راه کج را پیش بگیرم! او که با خود می اندیشید ؛ ناگهان احساس کرد دست پر مهری او را نوازش می نماید. وقتی بالای سرش نگاه کرد، متوجه شد که میر قاسم خان است و با  صدای بلند گفت : شکیب ! این کاغذ چیست که ترا غرق زندگی ساخته است؟ وقتی ماجرای مریضی خواهرش و رنج زندگی را به او بازگو کرد ، قاسم  خان که یک شخص خیرخواه بود، نسخه را گرفت و دوا را از دواخانه احمد نیک بین خرید و به او تسلیم کرد. احمد نیک بین از قاسم خان قصه پُر غصه را شنید و هر دو تصمیم گرفتند تا بخاطر رضای خداوند (ج) شکیب و خانواده اش را  تا که شکیب فارغ مکتب می شود، کمک مادی و رهنمائی اسلامی نمایند . فردای آن روز شکیب دوباره به درس مکتب شروع کرد و مردم قریه احمد نیک بین و قاسم خان را به حیث بزرگان و پدران معنوی خود  و  خیر خواهان راه سعادت شمردند .

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:15  توسط ویس احمد حکمت | 

                طنز:                            داکتر می شوم تا ثروت به دست آورم!       

      طبابت هم چی خوب مسلکی است  ، مه از روزی که خود را یاد می دهم . در هر جای لوحه داکتر  را می خواندم و مه که از صنف اول تا حال اول نمره هستم؛ پدر ، مادر ، دوستان و خلاصه هر کسی که از درس خواندن مه خبر می شود،  برای مه از حالا داکتری را تبریک می گویند.

     بی بی جانم  وقتی کوخه می زنه ، فوراً مادرم به مه می گه: داکتر بچیم ! برو به بی بی جانت دوا بیار  و هم فوراً به دوا خانه پیش خانه می روم و او هم حالی مرا به حیث چوچه داکتر می شمارد ، چری که مه با او یک قرار داد بسته کردم که  بعد از فراغت از پوهنځي طب دوا خریدن از ایران و پاکستان وظیفه تو و رگبار کردن مشتری با نسخه های پر پول کار مه . شما را چی درد سر بدم؟  خلاصه از حالی نان مه به روغن طبابت تر است و دوا بی بی جانم هم مفت است . پدر دواخانه والا جرئت این را ندارد که از مه پول بگیرد، چه برسد به دوا جعلی و تاریخ تیر شده به قیمت چهار چند .  مه خو معلم و مامور و ریاضی دان و ساینس دان نمی شوم که دواخانه والا جرئت کنه که به مه دوا خوده تیر کنه و او هم آستین خوده به روغن مه تر کنه .

      وقتی یک خبر نگار چوچه و خورترک به پیش مه به صنف آمد ، از اول نمره گی مه پرسان کرد.  او هم دو تا قلم و دو تا کتابچه به مه تحفه داد و گفت: در آینده  چی می خواهی بشی؟ مه خو گپ پدر و مادر خوده به زمین نمی اندازم و با صدای بلند گفتم : ای خو معلوم دار است که کسی اول نمره باشه فقط داکتر می شه ، نه نویسنده، شاعر ، معلم ، تاریخ دان ، روان شناس و غیره . زیرا این کسب ها فقط به گدا های اتو کرده داده می شود و بس.  دیدم که وضعیت این چوچه خبر نگار تغیر کرد،فوراً گفتم : آخی تو از این مسلک صاحب نان و روغن میشی؟  در شهر ما رقابت بلند منزل هاست .  تو چند بلند منزل و چند موتر مدل بالا داری ؟ به هر کوچه و پس کوچه ده ها بلند منزل و ده ها موتر است که صاحبان آن دیروز نان خشک نداشتند و امروز از برکت دموکراسی صاحب هر چیز شدند

دموکراسی داکتری و شفاخانه های شخصی در هر کوچه و بازار به مه یاد می ده که مه هم به طبابت و داکتری فکر میکنم و سرمایه گذاری مه هم با این مسلک است .

چوچه خبر نگار از احساس ملی یاد کرد و مه هم با این جمله به دهن او زدم و از پیش او دور شدم: داکتر می شوم تا ثروت به دست آورم!دیگه کسب ها را به شما سپردم.

                                   ویس احمد حکمت  

+ نوشته شده در  ساعت 19:54  توسط ویس احمد حکمت | 

    

                                     مرغ کلنگی هفده کشته بجا گذاشت                         

 باز زنگ مکتب به صدا در آمد ، شاگردان از هر سو به طرف مکاتب خود روان اند. بکتاش چون سايرنوجوانان وارد مکتب شد ؛ مدير ليسه بعد از خوش آمديد به حاضرين مکتب  ، آنها را به درس ، اتفاق و انسان دوستي دعوت کرد. همين که بکتاش به صنف رفت ، آه بُلندي کشيد و گفت: اي کاش که همه اين نظر مدير مکتب را داشته باشند،   ولي ندارند.

   آرش صنفي بکتاش متوجه حرکاتش شد و از او احوال خانواده اش و همسايگان را پرسيد ، بکتاش باز فرياد زنان با رنگ و روي سرخ شده قهر آميز صدا خوده بلند تر نمود و گفت: از اين چي بدتر شود؟! چند هفته قبل در ساحه کوچه نور بخش خان حادثة از يک بي اتفاقي کوچک ،  انسان کشي بزرگ رُخ داد!

    معلم که تازه وارد صنف شده بود و مي خواست در مورد مضمون دري با شاگردان صحبت کند از بکتاش خواست تا اين قَصه و غُصه را با همه هم صنفي هايش در ميان بگذارد.

    بکتاش از جايش بلند شد و بي حوصله گي گويا قبل آن صدمه ديده باشد ، روح آن پژمره روبه همصنفي هايش کرد و باز درد دل را آغاز نمود: پسر همسايه ما وقتي به تختبام خانه مي رود تا ماش هاي پاک شده را  سر و زير نمايد ، مي بيند که مرغ کلنگي همسايه اش آن را پاشان نموده ، او خشت خام را گرفته و به طرف مرغ مي اندازد که از قضاي روزگار اين خشت پاي مرغ کلنگي را خون مي کند ؛ صاحب مرغ به جان اين طفل آمد و او را لت مي کرد و آن قدر مي زد که طاق و حوصلة مادر طفلک به سر مي رسد و جدال و جنجال ديگر را با پسر همسايه به راه مي اندازد . اين حادثه باعث موي کني زنان دو خانواده ميشود و زنان که با ناخن هاي دراز و رنگ کرده به جان هم افتادند و خون سرخ شان به دستــهاي          همديگر مثل گل لاله نمايان می شد.

 نسرین علیزاده
+ نوشته شده در  ساعت 19:53  توسط ویس احمد حکمت | 

 

 بامداد سپید نوجوانان

      سپیده بامدادی، شَکرخند نیکبختی و پیروزی است. بروی تمام زندگانی چه توفیقی دلنشین تر، زیباتر و دارای ژرفای بیشتر است. از این که بعد از مهلتی افسردگی خواب، دیده بروی جهان، جهانی پر از صفا، پر از امکان و پر از مساعدت میگشایی و میتوانی که آستین برچینی و در میدان عمل قدم نهی و از فضل و رحمت پروردگار پاک و مهربان خود از گوارا ترین ارزش ها و نعمت ها، به قدر همت خود بهره برگیری و دامان امید و نیاز خود را تا گریبان پرگردانی.

      ای نوجوان! ای نوجوانی که با نیروی سیر شار، دماغی تازه و روشن و بازوی نیرومند و هوای رویایی و بی آلایش میخواهی بر اولین پله از پله گان رشد و کمال از طریق تربیت سالم قدم نهی. خطاب مربی بزرگوار را به گوش جان بشنو که میفرماید!

جوانا! ره طاعت امروز گیر     که فردا نیاید جوانی ز پیر

من آن روز را قدر نشناختم     بدانستم اکنون که دُر باختم

      قضا روزگاری ز من در ربود     که هر روزی از آن شب قدر بود

       ای نوجوان! محضر شریف استادان محترم و متجرب را ارزشی مغتم بدان.هر نکته ادبی و علمی را به جان و دل بپذیر. بکوش که از دانش و ادب، بهره کافی بیندوزی و در میدان عمل برای رفع نابسامانی ها و محدودیت های آزار دهنده در حیات و اجتماعی جامعه و ملت خود از آن استفاده کنی.

ای نوجوان! دانش، دستورالعمل است است. بدان که نیکبختی انسانی تو و رفاه حیاتی تو مستقیماً متناسب به دانش و ادب است که از محیط روشن مکتب و از محضر شریف استادان متجرب و صداقتمند بدست میاید.

     ای نوجوان! چشم جامعه و مردم تو، به سوی تو، به سوی همت تو و مهارت تو است. نابسامانی های زندگی بازوی توانا، دماغ روشن و عزم متین می طلبد، بکوش که در میدان عمل در ظلمت نادانی گم نشوی.آستین برچین و آیندة خود را طور دلخواه و رویایی، شکل بده و بدان که آبرو و عزت انسانی تو در پیشگاه پروردگار پاک و مهربان و در حضور جامعه  مردم تو به دانش،کار، صداقت در عمل مربوط است.

هر قدر صادقتر و راستکار تر باشی،مقرب تر هستی.  پس آمدن بهار و آغاز سال تعلیمی را از هم اکنون با همت عالی ، دل شاد و فراگرفتن درس سعادت به انسان به خصوص مردم افغانستان را در سرلوحه کار خود قرار بده!.

       استاد دهزاد کهدستانی

 

 

 

   

 

 

    

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:38  توسط ویس احمد حکمت | 
 

شعر: جشن استقلال

کشور افغانستان

هست رشک گلستان

کوه او ، دریا او

منزل و ماوای او

مردم نامدار او

عظمت و پیکار او

غیرت ابنای او

عزت و فردای او

در ره حفظ وطن

در گذریم از جان وتن

خون شهیدان ما

قوت و ایمان ما

ملت ما زنده باد

نام او پاینده باد

جشن استقلال ما

خوشی هر سال ما

ویس احمد حکمت

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:33  توسط ویس احمد حکمت | 

داستان: مکتب زرمینه

   روزی از روز های بهاری دختری بنام زرمینه که16سال عمر داشت همرای پدر و مادر خود در یک خانه غریبانه زندگی می کردند.آنها بسیار غریب بودند،زرمینه صنف 8مکتب بود،پدرش در یک مزرعه گندم که نزدیک مکتب زرمینه بود ،کار می کرد.زرمینه هر روز بعد از مکتب اش به بازار بسکیت می فروخت،او به بسیار علاقه درس هایش را می خواند و مکتب می رفت.همصنفیان او زرمینه را بسیار دوست داشتند.

یک روز دوستان زرمینه به او گفتند:بیا برویم به یک دکان که تازه باز شده و قلم های بسیار مقبول دارد،برویم و بخریم.چون زرمینه پول نداشت و او مجبور بوده که بسکیت ها را بفروشد و از آن پول بدست بیاورد.زرمینه گفت:دوستانم من نمی توانم همرای شما بیایم ؛چون من بسیار کار دارم و در خانه باید بروم.دوستانش گفتنند:نه تو همرای ما بروی و زرمینه مجبور شد تا همرای آنها برود وقتی که زرمینه و دوستانش به دکان می رفتند.پدر زرمینه را دید که دخترش به طرف دکان می رود،بسیار عصبانی شد.وقتی زرمینه به خانه آمد،پدرش گفت:کجا رفته بودی؟زرمینه به بسیار ترس و لرز گفت:بسکیت ها را می فروختم.پدر زرمینه گفت:پول ها را بده،زرمینه در حالی که می لرزید گفت:کسی از من بسکیت نخرید.پدر زرمینه که عصبانی بودبه بسیار چیغ گفت:اگر فردا بسکیت ها را نفروختی دیگر حق نداری مکتب بروی و باید از صبح تا به شام بسکیت ها را بفروشی!.زرمینه که بسیار ترسیده بود و دیگر چاره ای نداشت.وقتی فردا شد زرمینه از مکتب که رخصت شد، به بازار رفت و هر قدر کوشش کرد که بسکیت ها ره کسی بخرد ولی کسی که از آن نخرید. شام شده بود،حال زرمینه هیچ بسکیتی را نفروخته بود.برو ی پله های یک خانه بزرگ نشست ، به گریه شروع کرد و می گفت:خدایا اگر امروز هم پول بدست نیاورم دیگر حق ندارم مکتب بروم.در حالی که زرمینه گریه می کرد و با خود حرف می زد، ناگهان دروازه خانه بزرگ باز شد و یک بچه ای که حمید نام داشت از خانه بیرون شد و به زرمینه گفت:چرا گریه می کنی؟زرمینه گفت:لطفاً شما مرا کمک کنید و شما بسیار پولدار هستید از من بسکیت بخرید بسکیت های خوشمزه است ، اگر شما مرا کمک نکنید پدرم مرا دیگر نمی ماند که مکتب بروم.حمید که دلش برای گریه های زرمینه سوخته بود،چند دانه بسکیت خرید و زرمینه بسیار خوشحال و خوشحال کرده طرف خانه رفت و فردایش هم مکتب رفت.

زندگی زرمینه همینطور تیر می شد.حمید که از زرمینه خوشش آمده بود؛ همه روزه از زرمینه بسکیت می خرید.وقتی که زرمینه16ساله شد. دیگر او بزرگ شده بود و نمی توانست بسکیت بفروشد و پدرش از غم بسیار پیر شده بود و فوت کرد و زرمینه به خانه های مردم رخت شویی می کرد.در حالی که او به خانه های مردم رخت شویی می کرد.مکتب را ترک نکرده بود و زرمینه صنف10شده بود.حمید که بزرگ هم شده بود ، زرمینه را فراموش نکرده بود و همه روز منتظر زرمینه بود ولی زرمینه نمی آمد.تا بالاخره مکتب و خانواده را تمام کرد. زرمینه به پوهنځيادبیات به حیث استاد قبول شد.وقتی زرمینه معلم شد دیگر رخت شویی را ترک کرد.یک روز که حمید به طرف خانه ای خود می رفت؛ زرمینه را دید. چون چهره زرمینه را فراموش نکرده بود؛به پیش بر روی زرمینه آمد.وقتی زرمینه حمید را دید،بسیار خوشحال شد.سلام کرد و گفت:حمید جان من از خاطر تو به اینجا رسیدم .اگر تو همان روز مرا کمک نمی کردی من حالا به این مقام بلند نمی رسیدم.حمید گفت:زرمینه من برای بدست آوردن تو بسیار کوشش کردم ولی تو را پیدا نکردم،من می خواهم همرای تو ازدواج کنم.

زرمینه وقتی خانه آمد با خود می گفت:من چطور به مادرم بگویم تا زرمینه صد دل را یک دل کرده و برای مادر خود تمام چیزها را گفت.مادرش از خوشحالی چشمانش برقک زد؛گویم تا سارا صد دل را یک دل کرذ چون دخترش به یک خانه بسیار بزرگ و خاندان خوب بعد از سختی های فراوان ازدواج می کند.حمید و مادرش برای خواستگاری زرمینه به خانه زرمینه آمدند و هر دو به هم ازدواج کرده و با هم زندگی خوب و خوشی را سپری نکردند.

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:32  توسط ویس احمد حکمت | 

داستان: آخ از دست زمانه

خوب یادم است آن زمانیکه مادرم برایم لولویی می خواند و سرم را نوازش می کرد. من احساس می کردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم. اما زمانه این بار مرا به سوی دیگر برد.

بیشتر از ده سال نداشتم که روزی در بیرون از خانه همراهی همسالانم مشغول بازی بودم ،ناگهان راکت دشمنان مردم کشور به خانه ما اصابت  و خانه ا به کوره آتش مبدل نمود، در این اثنا آخ گفتم و ...

 بعد متوجه شدم که در بستر شفاخانه سیرم به دستم و در آن سو پدر نیز مثل من افتاده است . در حالیکه شفاخانه پر از ازدحام مردم بود و داکتران و نرس ها  چون پدر و مادر مریضان  با ورخطایی هر سو تپ و تلاش نجات مریضان را دارند ، به فکر مادرم شدم و همینکه پدرم دیدم با فریاد بلند چیغ زدم : مادرم ! وای مادرم ، پدر! مادرم کجا کردی ؟ چرا ما اینجا؟ آه... و باز از هوش رفتم.

فردا که به اتاق دیگر مرا برندند و نرس همه سر گذشت تلخ و انده بار را به من حکایه کرد ؛ بیخود اتاق پدرم را یافتم و احوال او را گرفتم ، وقتی از مادرم پرسان کردم اول بهانه کرد و با بی حوصله گی  اورا مجبور نمودم تا حقیقت را بگوید . او در حالیکه سخت درد  آزرده را تحمل می کرد با چشمان حلقه زده ، چهره سفید مانند ریشش و جاری شدن قطرات کوچک از دل پیرمردک دل شکسته با صدا خفه  وگرفته کلمه شهادت مادر بیرون شد.

بعداز دو هفته مریضی در بستر شفاخانه  اجازۀ رخصت  را من و پدرم گرفتیم ولی کجا باید رفت و چی کرد ؟ تا دوباره صاحب زندگی شویم ، آیا کدام فرشتۀ نجات به سراغ من خواهد آمد؟ غرق فکر و اندوه چون هزاران یتیم بی پدر و مادر بودم و همینکه دست پیر مردک تازه از بستر را گرفتم ،با سایر مریضان خدا حافظی کردم ؛ نرس دلسوزی برای من گفت: به خانه کی می روید؟ ناخدا گاه آخ! گفتم و چیغ زدم؛ پدرم در حالیکه می لرزید مرا به آغوش گرفت  . داکتران و نرس ها مرا تسلی می داند و صبر و حوصله و تقاضا مدد از بارگاه حق را به ما پیشنهاد می نمودند .

 در این وقت یکی از داکتران که چتدی قبل دخترش به اثر تصادم ماین از دست داده بود  ، گلویش پر شد وگفت: من به یک پدر و یک دختر ضرورت دارم؛ پسر کوچکم در خانه منتظر شماست ، بیائید به خانه ما بروید . در این وقت که غرور من تقاضا نمی کرد، دیگران به من و پدرم پا فشاری کردند تا به این تقاضا لبیک گفته و به انجا برویم . ناچار ما هم به خانه داکتر رفتیم .در این کلبه جدید من یک همسایه نه بلکه یک دختر خانۀ جدید شدم، گاه ، گاه من به خاطر کسب پول ضرورت خود و پدرم مخفیانه کار های مزدوری در خانه پیر زنی دیگر می کردم و چون در آن جارفتار خشن دیدم، شبی موضوع را به پدرم قصه می کردم که خانم داکتر شنید و به داکتر سر چپه خبر داد . داکتر که سخت خفه بود، برایم فردا گفت : این کتاب های صنف ششم را به خوان و هر شب با تو  و محسن پسرم کار می کنم در آخر سال امتحان لیاقت بده و به صنف هفتم شامل می کنم، تمام مصارف مکتب و خانه به دوش من است تو مثل دخترم هر وقت چیزی می خواستی به من بگو  .از آن روز به بعد من یک دختر ناز دانه بودم و مثل محسن امر من به خانه می چلید و کسی نبود که بگوید( بالا چشمان تو ابرو است ).

تا اینکه شامل مکتب شدم و به صنف هفتم در درس ها هم نمرات عالی می گرفتم . همینکه به صنف دهم رسیم ، پدرم به اثر مریضی در خانه داکتر فرق کرد و اینبار همه هست وبود م آتش گرفت و دیگر بی همه کس شدم .  راز و نیاز من به پیش خانم داکتر صاحب کمتر مورد پذیرش بود ،روز گار به من یاری نکرد . وقتی عزت داکتر  را خانمش می دید ، با من حسودی می کرد و انگار که من خانم دیگر داکتر باشم ، در حالیکه داکتر همیشه مرا دختر صدا میزد.

خانم داکتر  همیشه متوجه حرکات من بود و کوشش می کرد تا کار منفی به من بگیرد . همینکه به صنف دوازدهم رسیدم به من خوستگار پیدا کرد  تا من از خانه دور شوم ؛ این کار آنقدر جدی گرفته شد تا داکتر نیز رازی شد و من که امید ادامه تحصیل به پوهنتون را داشته  ناچار به خانه افشین خان رفتم و عروس خانه جدید شدم .

مدتی از عروسی من نگذشت که افشین بیکار، ناچار به سفرخارج از کشور شد تا برای من و یگانه طفل ثمره ازدواج ما نان آور شودکه نشد. بعد از مدتی افشین با من قطع نامه کرد ، به جستجو او شدم و در یافتم که به اثر تصادم موتر در خارج جان به حق سپرد .

ناچار به خانه داکتر مراجعه کردم . محسن که شامل پوهنتون شده نیز با مهتاب همصنفی اش عروسی کرد و من هم  به او تبریک گفته در امور خانه تا اینکه طفل اول باری اش یکساله شد ،کمک کردم .

روزی مهتاب به خانه مادرش می رود. در راه به اثر بی احتیاطی دریور، موترحامل مهتاب چپه ، طفلک زخمی و مهتاب نوعروس جهان فانی را ترک کرد. این بار دو طفل باید کلان کنم و در حقیقت مادر دو طفل شدم که ایکاش نمی شدم.محسن ناکام زندگی و پوهنتون به اثر فشار داکتر با من عروسی کرد. حالاهر دو ماشب ها با نوازش کودکان گریه سر  داده، می گویم: آخ از دست زمانه!

+ نوشته شده در  ساعت 18:31  توسط ویس احمد حکمت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این ویبلاگ طنزها و مقالات و داستانها و اشعار ویس احمد حکمت میباشد

نوشته های پیشین
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/06/01 - 87/06/31
پیوندها
ویبلاگ مجله رفاه نوجوانان برای نوجوانان حوزه غرب افغانستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
اسدالله توانا